
امشب چشمان سیاهت را مهتابی خواهم نمود تا جلوی پایم را بهتر ببینم؛چشمانی پر از خاطره پر از مهربانی و پر از درد و عاطفه. آنان که قدر چشمان سیاهت را نمیدانند؛و نمیدانند که سیاه چشم میخواهند یا چشمان پور ...
ادامه مطلب
دلم از دست تو خون است؛اشکم از یاد تو جاریست؛قلبم از دست تو درد است ؛جسمم از کار زشت توخسته و شبم را به روز و روزم را به شب میرسانم و نمیدانم زمانم ؛گمانم؛روانم کی هست کجا هست چه هست و یاد شنیدن دوستت ...
ادامه مطلب
بوی خون می آید بوی گند باروت بوی تن سوخته از باروت بوی قلب سوخته از داغ عزیز بوی فتنه میآید بوی در وَهْمْ بردنِ بیشتر آزادی بوی مرگ می آید مرگی خاموش از داد بیدادان چشمانم میشنوند عقب گرد راه را گوشهایم میبینند طاغوت زمان را ناقوس مرگ از تو میآید پدید آنرا استشمام میکنم صلح را بر گرده ات میبینم دمکراسی را بر پیشانی ات بسته میبینم سم مردم کُش بر دستت میبینم خواستم بِرَهَم از این دیار، یار را چه کنم؟ یار غم خوار را چه کنم؟ باتقدیم و احترام به ملت شریف ایران سامی نظری ...
ادامه مطلب
چرا گریه میکنی؟بغض گلویت را می فشرد؟حالا دیگر چرا به خود زحمت میدهید؟ آنروز که باید بیادم می بودی نبودی .امروز چه شده است مگر؟ تا زنده بودم به احترام٬ به عزت وسربلندی نیاز داشتم٬ امروز که مرده ای بیش نیستم! دگر به خود زحمت ندهید. تا زنده بودم مرا میکشتید و میکشتید ؛ آنروز نه گریه میکردید و نه زجه میزدید .امروز بر بالینم چه میکنید؟ مرا رهایم کنید هستند کسانی که مرا بگور بیاندازند به خودتان زحمت ندهید. در گور نرقتمم نرفتم٬ شما نگران نباشید، مرا هزار بار گور به گور میکردید؛ دگر برویدو جنازه ام را تنها بگذارید. خودم هستم و خدای خودم ی جوری باهم دیگرکنار میآییم ؛یا اینطرف یا آنطرف؛ راحتم بگذارید؛ تا زنده بودم به احترام نیاز داشتم ٬الان دیگرمرا با بی احترامی کامل خاکم کنیدبرایم فرقی ندارد دگر نیا...
ادامه مطلب
بر مرکب عشق سوار شدن غلط است رفتن از روی ناز بی مغز غلط است کم بزن سک، کم بزن پک بر سر ناتوان من این گوی اگر طبیعت است غلط است صدای تو صدای طوفان صدای من بی نا و بی جان چشمان تو پر از غرور و شهوت چشمان من پر از عاطفه ومهر رافت کمی تامل کن کمی دقت، کمی صبر سوار بر مرکب عشق شدی؟ نه هرگز ! این را نتوان عشق گذاشت حتی اگر عشق باشد غلط است غلط...
ادامه مطلب
بوی خون می آید بوی گند باروت بوی تن سوخته از باروت بوی قلب سوخته از داغ عزیز بوی فتنه میآید بوی در وَهْمْ بردنِ بیشتر آزادی بوی مرگ می آید مرگی خاموش از داد بیدادان چشمانم میشنوند عقب گرد راه را گوشهایم میبینند طاغوت زمان را ناقوس مرگ از تو میآید پدید آنرا استشمام میکنم صلح را بر گرده ات میبینم دمکراسی را بر پیشانی ات بسته میبینم سم مردم کُش بر دستت میبینم خواستم بِرَهَم از این دیار، یار را چه کنم؟ یار غم خوار را چه کنم؟ باتقدیم و احترام به ملت شریف ایران سامی نظری ...
ادامه مطلب
بنام او در آبادی پر از وهم وخیال در میان جماعت شلوغ و پر دردسر در جایی که از آب گل آلود صید نمیکنند ؛بلکه به بند می کشانند و در بند میگذارند تا خوراک سگان کنند من در کوچه پس کوچه های تاریکش پرسه میزنم تاشاید روزنه ای از گرما و نور بیابم. ...
ادامه مطلب