خرید بک لینک
چه خوش خیال است دلمان از وادی سوخته منطق را میجوید

بیچاره دلم!سوخته از منطق ناطقان ابلحه کوردل در وادی سوخته ی سنگدل

به او گفتم چه میخواهی آنجا؟

آه کشید و سرد شد و لرزید و گفت به دنبال منطق آمدم

بیچاره دلم!نمیداند منطق در اینجا خیال است،محال است،گنجی از سنت بی کمال است

بیچاره دلم!هرچه منطق عقلا میگفت را سخن دشمن وانمود میکرد،رفت و رفت ورفت

تا آنجا که همان منطق سنتهای بی جان ؛همان حرفهای کهن مضر گربیانش بگرفتند و دامانش بسوزاندند.

بیچاره رخت بر تخت می نهد بر میخیزد و سر به زیر با کوله ای از منطق بی ادبان با منطق برمیگردد.

بیچاره دلم.


برچسبها: بیچاره دلم, منطق, رخت, تخت, وادی
+ نوشته شده توسط سامی نظری در سه شنبه سوم اسفند ۱۳۹۵ و ساعت 0:43 |

برچسب: نویسنده: سپیده کاشانی تاريخ: پنجشنبه 18 خرداد 1396 ساعت: 12:58

صفحه بندی