بیچاره دلم!سوخته از منطق ناطقان ابلحه کوردل در وادی سوخته ی سنگدل
به او گفتم چه میخواهی آنجا؟
آه کشید و سرد شد و لرزید و گفت به دنبال منطق آمدم
بیچاره دلم!نمیداند منطق در اینجا خیال است،محال است،گنجی از سنت بی کمال است
بیچاره دلم!هرچه منطق عقلا میگفت را سخن دشمن وانمود میکرد،رفت و رفت ورفت
تا آنجا که همان منطق سنتهای بی جان ؛همان حرفهای کهن مضر گربیانش بگرفتند و دامانش بسوزاندند.
بیچاره رخت بر تخت می نهد بر میخیزد و سر به زیر با کوله ای از منطق بی ادبان با منطق برمیگردد.
بیچاره دلم.
برچسب:
نویسنده: سپیده کاشانی