آنان که قدر چشمان سیاهت را نمیدانند؛و نمیدانند که سیاه چشم میخواهند یا چشمان پور نور! همانها برایشان فرق ندارد که چشمان سیاه بر صورت تو که ماه تابانی باشد یا بر صورت یک کوسه ماهی باشد و آنان سیه چشم بودن را فقط وفقط میبینند نه برای روشنایی بلکه برای لحظه ای آرام کردن خود
آه تمام وجود من!
شر من! خیر من!
آشوبم آرامشم غروبم طلوعم شفقم شبنمم؛ماه تابانم خورشیدم ؛زر و زری جان زرین من؛ و روشنی چشمان من!
و تو گیسوان قشنگت را بربند و ببند چشمان سیاهت را و فقط برای اندکی ؛اندکی گم و ناپیدا در عمر بر باد رفته ی چهل ساله ات تامل کن و فقط اندکی صبر کن و دوباره صبر کن و دوباره صبر کن صبری ناجیز و کوتاه در مقابل چهل سال عمری که عجولانه گذشت و عجولانه فکر کردیم و نفهمیدیم به کجا آمدیم وچه باید بکنیم؛ و اندکی صبر کن و تامل کن؛و به آینده ای روشن و خندان و پر از آرزوهای برآورده شده فکر کن و میبینی که آینده ی خوب مال آدمهای خوب و صبور است.
برچسب:
نویسنده: سپیده کاشانی